نویسنده :آناهیتا
تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-19:31

فردوسی و سعدی

سعدی بوستان رو بر همون وزنی سرود که قبل از اون فردوسی شاهنامه رو بر همون وزن سروده بود.تا جایی که میگن سعدی از فردوسی تقلید کرده.
اما نقل است که شخصی فردوسی را در خواب دید و به او گفت که سعدی از تو تقلید کرده و بوستان را بر وزن شاهنامه تو سرائیده.
فردوسی هم خم به ابرو نیاورده و گفته دریغ که کسی بتونه از من تقلید کنه،اصلا شعر گفتن من تومنی صن نار با آشیخ سعدی فرق داره،مثلا من میگم:
                         برد کشتی آنجا که خواهد خدای
وگر جامه بر تن درد ناخدای

اما شیخ سعدی میگه:
                           خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه بر تن درد

اصلا فردوسی برای اینکه به شعر حالت حماسی ببخشه فعل رو اول جمله میاورده.



نویسنده :آناهیتا
تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-10:19

روز زن

قبل از عید تو آزمایشگاه واعظ بحث سر گرونی و یارانه و اینا شد که واعظ گفت:من اثاثیه خونمو دارم میفروشم که زندگی بهم سخت نگذره.کفش هامو حتی واکس میزنم که خراب نشه!
یه بار سر آزمایشگاه واعظ کتابم نزدیک عینکش بود که یهو پرید و عینک رو برداشت و گفت:اینو آقایمان تمام عیدی شو داده برایمان خرده،سیصد هزار تومان پولشه!
حالا چند روز پیش ها که روز زن بود قبلش بچه هامون برای اولین بار رفته بودن تو اتاقش که واعظ میگه:اتاقم قشنگ شده؟زیباست نه؟(مدل نظری)کار آقامونه،برای روز زن برام خریده!
و اشاره به میز و مبلمان و کمد و کلا وسایل نو اتاقش میکنه!

نقل است که روزی یه معلمی به بچه ها میگه راجه به فقر انشا بنویسید،یکی از بچه ها هم که پولدار بوده جلسه بعد میره انشاء شو میخونه با این مضمون که یه خانواده فقیری بودن که باغبونشون فقیر بود،دربونشون فقیر بود،رانندشون فقیر بود ،آشپزشون فقیر بود،خلاصه این خانواده خیلی فقیر بودن!



نویسنده :آناهیتا
تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-10:07

جلال الدین کزازی

جلال الدین کزازی استاد ادبیات دانشکده ادبیات که چند سال پیش به عنوان یکی از چهره های ماندگار انتخاب شدن و طرز صبحتشون به تنهایی جای تامل بسیار داره،چراکه به فارسی قدیم صحبت میکنن، بدون بکار بودن کلمات امروزی و یا حتی بیگانه با وجود اینکه به زبان های خارجی تسلط کامل دارند و حتی ترجمه هایی هم به چاپ رسوندن.

علیایی مقدم ،استاد ادبیاتمون یه روز داشت راجع به همین آقای کزازی و طرز صحبتشون حرف میزد که این خاطره به ذهنشون رسید و گفت:
یه روز تو دانشکده ادبیات،استاد کزازی داشتن شاهنامه میخوندن و همه سرها هم پایین داشتن حرف های استاد رو مینوشتن که یهو باد میزنه و در کلاس داشته بسته میشده.
جناب کزازی هم چون سر همه پایین بوده و برای اینکه نترسن و یه آمدگی قبلی ای بهشون داده باشه میگه: زودا که در فرو شود!
بعدش هم بومب در بسته میشه و همه یه متر میپرن هوا که استاد چرا ما سرمون پایین بود شما آمادگی ندادید!  


نویسنده :آناهیتا
تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-09:30

کلاس ادبیات

درس عمومی این ترممنون،فارسی بود با آقای علیایی مقدم که هر روز که ما باهاش کلاس داریم ایشون باید برن پیش خانم عطاردی یه عرض ادبی بکن،حتی یه بار سر کلاس نشسته بودیم یکی در زد،ایشون یه متر پرید بالا که بچه ها خانم نجومی،من الان میام!
طرز حرف زدن و شعر خوندن استاد رو که نگو،انگار معشوق جلو روش واستاده!حالا این طرز حرف زدنو بزار کنار فامیلی های بچه ها:ژایین تن،شاهویی،بگان...(اصلا فامیلی هاشون تیپیک اصل ادبیاته)
 ترجمه های استاد هم که اصلا قرائت مخصوص به خودشو داره،شعر رو میخونه بعد میگه معنی ایش میشه تا معشوق هست گور بابای بقیه!
جلسه های اول راجع به خواننده محوری حرف زد اینکه قدیما میگفتن باید دید اوضاع و احوال شاعر چی بوده،کی حکومت میکرده،معیشت مردم در چه حالی بود و اینا تا بتونن مقصودی رو که شاعر داشته رو از توش بکشن بیرون!یعنی شاعر محور بودن.
اما الان میگن،مقصود شاعر خرچی که بوده مهم نیست،نباید دنبال هدفش از شعر بود باید دید خود شعر چی میگه،مثلا فروغ یه شعر داره که میگه:«و ساعت چهار بار نواخت»این عبارت چهار تا بخش داره که با چهار بار نواخت تناسب قشنگی داره،ساعت میتونست سه بار بزنه ولی چون چهار تا هجا داره،چهار بار نواخته ،دیگه کاری نداریم فروغ دانسته این کار رو کرده یا ندانسته،به این میگن پیام محور.

چیزای خوبی هم راجع به نظام خانقاهی و صوفیه و از این جور فرقه ها میگه:ایمکه حافظ اصلا شیعه نبود که بخواد راجه به امام زمان شعر بگه(ای پادشه خوبان،داد از غم تنهایی)،و اینکه لااقل تو دانشکده ادبیات همه این رو قبول دارن که حافظ شافعی بوده ولی طبق همین پیام محوری میشه این شعر رو به امام زمان ربط داد.

و اینکه محمدرضا شفیعی کدکنی اثبات کرده که بیت«ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم؟» هیچ جوره نمیشه به مولا نسبتش داد،برای اینکه مولا دقیقا میدونه از کجا اومده،برای چی اومده و به کجا میره!
یا اینکه«یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا...یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا»از جمله چرت و پرت هایی که موقع سماع فقط بخاطر آهنگی که این کلمات داشتن سر زبون مولانا میومدن و اصلش یار غار بوده مه به ابوبکردر شب هجرت پیامبر همراه با او در غار بوده برمیگرده و عبارت خواجه نگه دار مرا برای این بوده که سر مولانا بخاطر چرخش هایی که داشته،گیج میرفته و این به بغل دستیش میگه خواجه نگه دار مرا!
یا مثلا این شعر طبیب اصفهانی(که ما به اسم نوایی میشناسیمش):«
به دنبال محمل چنان زار گریم... که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند»
استادمون میگه:داره خودشو لوس میکنه!
یا مثلا اینکه حلاج و سهره وردی و... از مله کسایی هستند که ابلیس رو تقدس میکنن به این خاطر که اون عاشق ترین فرد به خدا بود و حتی اینکه سهره وردی دلیل میاره که شخص اگه عاشق واقعی باشه هزاری هم که معشوق بگه برو نمیره و این همون عمل ابلیسه که خدا گفت به غیر من سجده کن و ابلیس نکرد!
یا همون شخصی که اسمش یادم نمیاد عقیده داره که خدا و ابلیس در پشت پرده با هم توانی کردن تا به این وسیله بتونن عاشق های واقعی خدا رو پیدا کنن!





نویسنده :آناهیتا
تاریخ:یکشنبه 24 اردیبهشت 1391-20:42

ماجرای من و فیلد جابان

یه چند وقته اسم ما افتاده رو زبون دکتر رنجبران،استاد سنگ شناسی رسوبی!
چپ میریم راست میریم این میگه خانم فلانی!
توی همین فیلد یه صخره بود خیلی ناجور!چه جلو رفتنش و چه پایین اومدن ازش.
حالا باز جلو رفتنی یه نیمچه راهی بود که با کلی بسم الله بسم الله رد بشی ولی پایین اومدنی استاد از بدجایی رفت پایین.یه تعداد هم دنبالش رفتن.منم دیدم مسیرش وحشتناکه رامو کج کردم یه طرف دیگه  و یه خرده رفتم بالاتر که از اونطرف ترش بیام پایین.
آه و ناله بچه هاهم بلند بود که راهش خیلی بده و اینا که استاد گفت برید دنبال خانم فلانی،پشت سر اون برید،از مسیر خانم فلانی برید!(یعنی اونقدر گفت که میخواستم لنگه کفشمو درآرم که اینقدر خانم فلانی خانم فلانی نکن)
رسیدم به مسیره درست و حسابی و خواستم بیام پایین که یهو پام لیز خورد،منم دستمو محکم کوبوندم رو اولین چیزی که دم دستم بود و اون چیزی جز یه بوته تیغ نبود!
بعد از اینکه جاپامو درست کردم،تو همون وضعیت نشستم که تیغا رو در بیارم بعدش بلند شدم اومدم پایین.

یه چیز جالب دیگه تو این فیلد برای من این بود که وقتایی که میخواستیم از رودخونه رد بشیم کنار وایمیستادم پریدن همه رو میدیدم،تمام جوانب پریدن رو در نظر میگرفتم بعد آخر طی یک حمله عملاعرض رودخونه رو پیاده روی میکردم!البته رفتنی اینجور بود،مسیر برگشت بدون اینکه تعلل کنم پامو میذاشتم کف رودخونه و رد میشدم!
تقریبا آخرای مسیر برگشت بود و تازه از آب بیرون اومده بودم که استاد به شلوار سرتاپا خیسم نگاه کرد و گفت:اینجا بچه های زرنگ معلوم میشن!

پ.ن.۱:کف دستم مثل دونه های سرخک شده بود!
پ.ن.۲:راستش میترسیدم بپرم،تاحالا سه بار پریدم،هر سه بار یه چند مدت هلاک بودم!





  • تعداد صفحات :15
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...